زندگي مامان و بابازندگي مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
عشق مامان و باباعشق مامان و بابا، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

ما هنوزم ني ني نداريم

اثر نی نی نیومده تو زندگیمون

سلام، سلام بر گلکم، سلام بر عشقم، نازم کوچولوی مامان، این روزها تا با بابایی دعوامون می شه، سریع بحث تو رو وسط می کشه و منم کلا دعوا یادم می ره و ذوقتو می کنم، قربونت برم که هنوز نیومده رابطه ی مامان بابا را بهتر کردی گلم. این چند روز همه جا حراجه، بابایی هی می گه بریم یه پالتو واست بگیرم، ولی من می گم نه!!! آخه سال دیگه تو تو دلمی گلم و نمی شه که پالتوی الان را پوشید، مگه نه؟؟؟؟؟ بابایی کلی بهم خندید اینو که گفتم، گفت تو دیگه به چه چیزایی فکر می کنی، ولی به خدا راست گفتم،خوب آخه من مطمینم تو زودی میای پیشمون :) خوب دیگه بگم که مامانت شاگرد اول شد!! با این که هیچی نخوند و یه مسافرتم بین امتحاناش رفت و کلیم برف بازی کرد، ولی بازم نمره...
23 بهمن 1392

آشنایی مامان و بابا

سلام بر گل مامان، عزیزدل، خوشگل ناز.... مامانی امروز می خوام واست خاطره آشنایی من و باباییت را برات تعریف کنم، به هر حال هر نی نی باید بدونه مامان باباش چطوری با هم آشنا شدن دیگه، مامان گلم جونم برات بگه که، شاید " .: زندگي مامان بابا تا این لحظه ،  3 سال و 5 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 8 دقیقه و 33 ثانیه  سن دارد :." ولی عشق مامان و بابا طولانی تر از این حرفاست!!!  22 تیر 85 :) اونوقت ها مامانی خودش یه نی نی بود، فقط 16 سالم بود که بابایی منو پیدا کرد :) ، الان 7 سال و 7 ماهه، که از اون روز می گذره، و عشق مامان و بابایی هر روز پررنگ تر می شه گلم... خلاصه که مامان بابات سابقه دارن....، و وسیله آشنایشون هم همین اینترنت بود...
20 بهمن 1392

خواب

سلام بر فسقلي خودم، حال شما خانوم كوچولو؟؟ خانومي ديشب خوابتو ديدم، خواب ديدم اومدي تو دلم، ٣ ماه زودتر از اونيكه بايد بياي، كلي سوپرايز شده بوديم، هي من مي گفتم اينقدر كه مامان برنامه ريزي كرد هر وقت دلت خواست اومدي؟؟ به بابايي مي گفتم رژيم دختر را نگرفتم، حالا ني نيمون پسر مي شه، كلي هم ويار داشتم و حالم بد بود، تازه به بابايي هم گفتم تا صداي قلب نازت را نشنويم به مامان بزرگها هيچي نمي گيم، سه ماهم بود و هيچي به هيچكس نگفتيم، نهايتا هم از درد پري از خواب پريدم گلي جون... نفهميدم آخرش دختر بودي يا گل پسر ولي جدي ماماني شيطوني نكني و زودتر بياياااا، بزار همه چيا واسه اومدنت آماده كنم، با اين كه خيلي دلتنگتم ولي يه كم ديگه دوري لازمه!!! مامان...
17 بهمن 1392

ماه شمار نی نی

سلام سلام، 100 تا سلام سلام به نی نی گلم عزیزم خوبی؟ خوش می گذره؟؟ نمی دونم چرا روز ها اینقدر دیر می گذره؟؟ هنوز بهمنم تموم نشده، بهمن که تموم شد، بعدش اسفند و فروردین و اردیبهشت و خردادم اگه پیش خدا بمونی، از تیر دیگه مامان بابا دعوتنامه را واست می فرستیم گلم... راستی سونوگرافی هم رفتم، فکر کنم خیلی خوب بود، نشون دکتر که دادم گفت فقط یکم رحمت زَخیمه، که اینم خیلی خوبه، واسه بارداری لازمه، نمی دونم چرا؟؟ ولی خانوم دکتره گفت دیگه... کلا گفت رحِمت آماده بارداریه...، و تخمک هام با اینکه نزدیک پری بود، بزرگ بودن....  خیلی خوشبینم، احساس می کنم دفعه ی اول که دعوتنامه را واست بفرستیم، سریع میای پیشمون، فقط یکم بابت بابایی می ترسم، ی...
15 بهمن 1392

دوقلو

سلام مامانی خوبی  گل من، یه چند روزیه حس دو قلو بودن بد جوری روم اثر کرده، همش به دوقلو فکر می کنم، با این که می گند خیلی سخته، ولی نمی دونم چرا ته دلم دوقلو می خواد، اونم یه دختر و یه پسر، وااااای که چه نانازی می شین... می گند دوقلو بودن ارثیه، خاله مامانی دوقلو داره، ولی فکر نمی کنم ارثی باشه، چون اصلا بچه هاش مثل هم نیستند، گویا جفتشون هم جدا بوده، فکر کنم این نوع دو قلویی اتفاقیه، و کاری به ارث نداره... مامانی اگه خدا خواست و دو قلو شدید اسم داداشتو چی بزارم؟؟ باید از امروز برم تو فکر اسم ست واسه دوقلوهام، به هر حال می گند هر چی را می خوای بهش برسی بهش فکر کن... منم دارم بهتون فکر می کنم، پس مامانی هر وقت خواستی از پیش خدا بیا...
12 بهمن 1392

اندر احوالات این چند روز!!

خوب، دوباره سلام مامانی... این چند وقت حسابی درگیر درس بودم و نتونستم بیام اینجا واست بنویسم مامان جونی، ولی همیشه با تو حرف می زنم گلم.  هر چی من می خوام یه جوری از شر این درس خلاص بشم، گویا نمی شه، با این که هیچ تلاشی واسه درسم نمی کنم، ولی گویا شاگرد اول خواهم شد!! امروز روز ثبت نام ترم دوم بود، انشاالله این ترمم به خوبی و خوشی تموم می شه و تو میای تو دل مامانی... مامان جونی تازگیا دیگه واقعا حضورت را حس می کنم، تا بابایی یه حرف بد می زنه، می گم هیس، نی نی مون یاد می گیره، اونم می گه، ببخشید.... امسال خیلی اینجا برف اومد و من کلی برف بازی کردم، جات خیلی خالی بود نی نی شیطون من، که با مامانی با  هم شیطونی کنیم. سال دیگه...
5 بهمن 1392
1